/روزهای تاریک ،شب های روشن/
اینجا شبهایش بوی دلتنگی دارد
کلاغ قصه باز هم قصه ناگفته از زندگی دارد
برایم ساز میزنیو من با ساز زندگی شهر را تار میزنم
بلند زیر آواز میزنم غم را بیدار میکنم
کمی با او حرف میزنم
دفترم را که میخوانی
بدان برای اشکهایت کمی واژه کم داشتم بجایش نشدم شاید مرحمت اما برایت قصه از فردا بدون
کمی بودن از فالش میزنم
حسام الدین شفیعیان
/قطعه ای برای سرودن/
چند بلوک و چند چهارراه
هیاهوی خاموش عکس کودکان در خاک
صدای گریه صدای خنده
صدای مات زنده ها برای تابوت ها
عجیب سکوتی دارند مردگان
انگار با خود تمام ارزوهایشان را به خواب برده اند
حسام الدین شفیعیان
مسئله بار سنگین دارد
بر تفکر ما شعر بگفتن دارد
انگار آدمک هایی که دلبستن
شاید این قصه ژانویه ای از خود دارد
بار جسم خسته روح خسته
انگار شعر هم واژه کمی حرف دارد
-------------
قفس بند کلمه شعر میشود
قفس قفس بند بند شعر من حرف میشود
موج تکاندن زخود صخره شکن شویم
یا شهر دیوارهایش بلندو ما کوتاه شویم
------------
زندگی نیرزد به این همه طمع
کفن یکی کفن فروش از کفن
ما یک کفن بریمو جسم را کفن
چه غوغایی دارد شهر برای آهن
مگر چند آجر مگر چند سیمان
بلوکه های ادمیان درون قفس
اینجا دیوارهای شهر بلند هست
و نغمه ها کوتاه به گوش میرسند
شهر هم در کفن آهن پیچیده شده هست
---------------
حسام الدین شفیعیان
تو یک میدان دو دو دونده با هم هستند دونده ای پایش میپیچد و میفتد اما دوباره بلند میشود دونده بر میگردد و پشت سرش میبیند او افتاده هست. آرام میکند سرعتش را خط برنده شدن بسیار نزدیک هست. او با همان حال میدود و دونده برنده خود را میبازاند تا او ببرد.ایا او باخته هست.خیر.او برده هست.زیرا میتوانسته ببرد اما جوانمردی کرده و برده اصلی شده.این مثال در زندگی هست.ما گاهی از اینکه جا بزنیم خود را برنده فرض میکنیم یا اینکه ماشینی راه ندهیم و در اتوبان با سرعت برویم و لبخند رضایت بزنیم و زود برویم در پارکینگ یک فقط یک ماشین مثلن جا دارد.لبخند رضایت ما لبخند ابلیس و شادی اوست. اما لبخند رضایت معنوی خدا نیست.اگر خواهان جهانی برای تصرف شیطان هستیم باید همیشه از اینگونه کارها کنیم.اما اگر رحمت خدا و مهربانی او را خواستار باشیم باید منش ما مثال آفریدگار ما خالص باشد. زیرا او خواهان انصاف.گذشت.مهربانی.بخشش.هم بر دیگران هست.شما زمانی دونده برنده هستید که ویلچر نشین کنار جوی را به آن سمت یا بالا ببرید .این یعنی حس انسانیت.ویلچر نشین را تا مسیری و خنداندن او و از اینکه برایت تعریف کند که قرار هست چه اتفاقات خوبی برایش پیش بیاید و تو شکر کنی.یا کارگری که کار نیافته و آن روزی رسان خدا هست که وسیله بشوی به همنوع و به یک انسان دست یاری برسانی.مثال دندان که درد بکند و مرحم آن را پیدا کنی همانگونه اینکار درد دیگری را کاستن هست.اما اگر جای آن مرحم زخم زبان شدی عقده درونت را بگشایی و رضایتمندی داشته باشی وجود انسانیت تبدیل به حسد.و ظلم شده هست.اگر قوی باشی و دست دیگری بگیری درنده نیستی بلکه مرحم هستی.اما اگر قوی باشی و درنده باشی زخم هستی مرحم نیستی این یعنی انسان شدن.همچنان که در حیوانات این مرحم شدن را میبینی.اما اگر حیوانی درنده بود جای تعجب نیست اما اگر انسانی درنده شد جای تعجب هست. زیرا اشرف مخلوقات خدا آنقدر خود را پایین آورده و فکر میکند قدرت دارد و قوی هست.پس زور بگوید او جایگاه قوت ندارد بلکه ظلت دارد.زیرا از منش انسانی دور شده.و حتی از درنده خویی هم گذر کرده.زیرا انسانی که در اوج قدرت مالی باشد و افتاده باشد منیت ندارد و برای ما شدن زندگی کرده.من را شکسته.منیت را خورد کرده و ما شدن را آموخته.مایی که دعای خیر دیگری پشت سر او باشد مایی هست که برای زنجیره انسانی مفید شده.مثال مزرعه ای که میوه هایش و بذرش سودمند و پر فایده هست نه مثال مزرعه ای که بذرش و میوه اش بی حاصل و ماحصل آن بی فایده باشد.
اگر همیشه بدترین فکر ممکن در مورد شخصی بنظرتان میاید.و همیشه بدبین و ظن بد دارید. یعنی اینکه ذهن شما خواهان کسب انرژی های منفی هست. اما انسان مثبت نگر قطب مثبت ذهنش را تقویت میکند او هم میتواند خوب شود او هم میتواند بهتر شود.من هم برای او دعا میکنم بهتر شود.اما اگر اولین ذهنیت شما این باشد که او را بدترین در ذهنیت خود رشد دهید یعنی قطب منفی ذهن شما فعال هست و کسب آن کم کم درونیات شما را به آزرده شدن خودتان سوق میدهد جای خوبی حسد جایش را پر میکند غرور.خود بینی مطلق.مشوق خوبی ها باشید تا خدا هم کائنات خود را به سمت مثبت نگری شما جذب کند این جاذبه گول زدن خود نیست.برای منافع خود نیست.برای جریانیست که سودش را خودتان میبرید.قرار نیست با این رشد شما سر کسی دیگر را گول بزنید زیرا شما رشد خودتان را در گروی مثبت نگری گذاشتید.جذب اینگونه عالیست جذب انرژی های مثبت.اگر حالتان مرگبار هست آن را به زندگی تبدیل کنید یعنی منفی هارا دور بریزید برای دیگری قبر نکنید تا خودتان درون آن قبر نروید.مثالی بود از اینکه چاله نکنید تا خود در چاله نیفتید زیرا هر که بد کند بد میبیند.اما اگر پوست موز را دیدید و برداشتید تا دیگری لیز نخورد شما هم لیز نمیخورید.زیرا جهان ما بازتاب عمل ماست.ما بدی کنیم بدی میبینیم.بدی دیگران را به خود حکمت میبینیم .و همه چی را سرنوشت میدانیم.نباید بگذارید سرنوشت شما را بازی دهد. بلکه باید سرنوشت را بازی دهید آنهم یک پازل بازی عالی.من پازلی میچینم که دیگری آن را تکمیل میکند دیگری را بازی نمیدهم بلکه او را سهمیم در ان بازی میکنم تا تکمیل کند دیگر بازی را که برنده شدن دیگریست.خود نگری.برنده شدن مادی یعنی من قبری بکنم که خودم در آن قبر بیفتم.یعنی همان چاله.اما قضاوت صحیح یعنی من نه قبر بکنم که خودم بیفتم نه قبر را افتادن بدانم. نه چاله ای بکنم که دیگری در آن چاله بیفتد.این جهان از تولد تا مرگ یعنی قنداق شدن و قنداق شدن.ما بین این زندگی هست.قنداق تولد شما قنداق تولد دیگر شماست.ما بینش زندگیست و درون قنداق همه یکسانیم.یک قنداق کفن و یک قنداق تولد.چه بذری در این بین کاشتیم و برداشتیم.زیرا دستان ما در قنداق بسته هست.و دستی را خواهانیم که کمک ما کند.مهم بین این تولد تا تولد دیگرست تولدی که نمیدانستیم کجا میائیم.و تولدی که چشم باز کنیم و ببینیم برنده شدن دیگران و خود را.زیرا همانگونه زندگی کردیم که در لحظه قنداق شدن دست دیگری را خواهان نیستیم زیرا دست اصلی توشه کاشتن برداشتن ما در گرفتن دست ماست.آنی که لحظه لحظه های ما را میبیند.و خدا نزدیکتر از آنی هست که فکرش را میکنیم.