حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان

وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

بهترین دوست انسان کیست؟ و چه کاری و هدفی به مقصد عاقبت بخیری انسان را میرساند؟

اگر شما  همه دارایی های جهان را داشته باشید.اما کمک خدا را نداشته باشید و در قدمی باشید که مخالف  آن باشد.تمام آن مثال یک  صندوق بزرگ میماند که درون آن بمانید و  خفه بشوید حتی اگر همه  آن را در نجات مال ببینید هیچکسی غیر خدا نمیتواند شما را برهاند.و کمک کننده ای بفرستد. یا وسیله نجات را برای شما فراهم کند.اگر در خانه ضد زلزله باشید و تمام ایمنی ها باشد اما آدم ظالمی باشید حتی یک مسئله کوچک ممکنست باعث کشته شدن شما بشود.اما اگر خواست خدا باشد و فقیر باشید و آدم خوبی باشید .حتی روزنه ای کوچک به شما کمک میکند زیرا تمام کائنات خدا به شما کمک میکنند.اما اگر ظالم باشید و فکر کنید با مادیات نجات پیدا میکنید همان مادیات مرگ شما را رقم میزند.یا فکر کنید با زدن چیزی نجات پیدا کنم.و آن دیگری نرسد.آن که محفوظ میدارد خداست و لحظه مرگ لحظه ای اینور آنور نمیشود جز خواست خدا.پس ایمنی خوبست برای همه.اگر برای همه خواستار شدید خدا هم شما را حفظ میکند.مثال دایناسورها که قوی بر هم ظلم کردن و نسل آنها بر بیفتاد.اگر آدمها به هم ظلم کنند دیگر خواستار رحمت خدا شدن را بخواهند یک نوع طلبکاری هست.اما اگر آدمها انسان شدن و به هم کمک کردن خدا میگوید این بشریت همانست که باید باشد. و انقراض چرا؟وقتی همچین مخلوقاتی هستند احسنت بر انها که حق حیات دارند.و ظلم  آدمها به هم هست که بد هست.اگر شما  صدهزار حرف خوب بزنید کمست.اما اگر ده حرف  بزنید که فایده آن جز خراب کردن حال دیگران باشد حتی یک حرفش هم زیاد و بدست.هر چیزی که بیفزاید به خوب شدن کمست و هر چه کمش هم بد باشد بد هست.مثال اینکه فخر فروشی کنید مالتان را به دیگری آزردن دیگری بدست.اما اگر آن مال یا بهره برای کاری خوب باشد کمک خدا هست.آنموقع دانه برنج یا درخت.یا آجر هم به شما کمک میکند زیرا همه چی تحت تسلط خداست.پس زورتان زیاد شد فکر نکنید قوی تر از شما نیست.زیرا خدا هست.و گوش مالی خدا خیلی سخت هست زیرا صبر خدا بسیار زیاد هست.ظلم بشریت به هم بدترین نوع ظلم هاست.زیرا هر آنکسی که قوی تر شد دیگری را له کند دیگری او را له میکند.چون مثال کوه هست صدای شما برمیگردد به شما درون غار.درون تنهایی خود اگر هستید خدا را بخوانید .خدا آنچنان مقدراتش قویست که اگر خالص شدید کوه را از سر راهتان بر میدارد مثال بود.یعنی به آنی نناز که به بندی بندست به خدا بناز که پادشاه واقعی عالم هست.پادشاه حکمران همه عالم خداست.چه پادشاهی با شکوهی.نه صرفان پادشاهی قدرت بلکه معنویت صد در صد در پادشاهی  که عادلست.و مهربان.مثال زندگی ما در سیطره با عظمت ترین پادشاه هست. زیرا  او بالاتر از توصیفات بشریت هست.و در واژه نمیگنجد مگر راز و نیایش.چه دوست خوبیست خدا.آن لحظه ای دستت را میگیرد که همه دستت را ول کنند تا بفهمیم که دوستی او خالص ترین دوستی هاست. و اگر دوستی یافتید که صفات خدا را درونش زنده داشت مطمئن باشید او هم دوست خوبی برای شماست که خدا برایتان گذاشته هست مثال همان وسیله ای که که خدا قرار میدهد تا به مقصد برسید با عاقبت بخیری.

اکبر آقا میخواد آبگوشت درست کنه-طنزنویسی

اکبر آقا که حوس آبگوشت کرده بود یه نگاهی انداخت به یخچالو برداشت گفت 5 گرم گوشت دو کاسه آب کمی نمک یه خورده فلفل کمی زرد چوبه.

همه رو ریخت تو قابلمه گذاشت رو گاز زیرشو زیاد کرد اونقدر که که شعله از قابلمه میزد بالا

بعد نشست رو کاناپه برنامه آشپزی بین المللی نگاه کردو منتظر شد آبگوشت جا بیفته

که قابلمه سوت زد

پاشد دید رو گاز پر آب شده

نگاه کرد گفت احتمالن آب از گوشت بیشتر بوده و یحتمل فشار آب کم بوده که گاز از زبان بی زبانی گفت باهوش تو کی بودی دیگه

بعد گفت گازها که من فکر کنم آبگوشت زیاد جا افتاده اینجوری شده

که اکبر آقا فهمید آبگوشت زیاد جا افتاده بوده که اینجوری شده

زنگ زد شرکت گاز گفت این چه وضعیه فشار گاز ما زیاده آبگوشت زده بالا

که شرکت گاز گفت زنگ بزنید شرکت برق

زنگ زد شرکت برق گفت فشار گاز آبگوشت زیاد بوده زده بالا

گفت بزن پایین درست میشه

خلاصه زنگ زد به همسایه گفت فشار گاز شما هم زیاده

که همسایه گفت وای زری گاز همسایه داره منفجر میشه

خلاصه همه زدن تو حیاط که از شرکت گاز اومدن گفتن مشکل چیه

گفتن اکبر آقا داشته دیزی پزی میکرده گازشون فشارش زیاد شده پریده بالا برق خونشون پریده پایین ما هم پریدیم تو حیاط

که گفتن یحتمل از  سیم کشی گاز ها اینجوری شده

که فهمیدن از سمت شرکت برق اومدن نه شرکت گاز

خلاصه اکبر آقا فرضیه ای رو مطرح کرد که همه رو به شگفتی واداشت

گفت گاز اگه برق داره چرا خونه ما آبگوشت درست جا نمیفته

که فهمیدن چون خونشون گازو برق داره آبگوشتشون جا نمیفته

بعد ماجرا کشید به قضیه اینکه اکبر آقا احتمالن آبگوشت رو گذاشته رفته دست به گاز زده که برق داشته

بعد زنگ زده گاز که وصل شده برق بعد اشتباهی شرکت گاز برق آورده

خلاصه قبض هارو آوردنو فهمیدن اصلان گاز خونه اکبر آقا قطعه!

اکبر آقا گفت تعجب کردم گاز خونه ما قطعه چجوری پس من آبگوشت گذاشتم  رو گاز

که فهمیدن اکبر آقا  گازشون برقیه

و برق خونشون گازیه

که تونسته بدون گاز آبگوشت  بزاره که همه گفتن بشینیم و امروز مهمون اکبر آقا بشیم آبگوشت بخوریم

همه تو حیاط فرش کرده نشستن و سفره پهن

اکبر آقا قابلمه رو آورد

همه رفته بودن قابلمه بدست اومده بودن تو حیاط

خلاصه اکبر آقا گفت مدیونید اگر آبگوشت منو نخورین

همه گفتن ما مدیونیم که هیچ فوق مدیومیم اکبر آبگوشت  شمارو بخوریم

خلاصه اکبر آقا دلش گرفت رفت تو خودش

که چنگیز گفت اشکال نداره من پلو پختم با صد و بیست و سه گرم لوبیا قرمز با  بیست و سه و نیم گرم گوشت

اکبر آقا گفت یعنی قورمه سبزی پختید

چنگیز گفت نه در اون حد ولی سبزی نداره فکر کن قورمه پختم

همسایه دیگه گفت منم زرشک پختم با  کتف ناقص مرغ و بال نصف کنده بچه خورده گشنه بوده با کمی زیتون

که  زیتون رو  چهارتا بوده دو تاشو زدم دوتاشم برداشتم

خلاصه رو قالیچه نشستن که دیدن پرواز کرد گفتن جلل الخالق چجوری میشه

گفتن همه چی ممکنه

که دیدن دوتا  قالیچه که پریده دوتا همسایه دیگه بودن که یحتمل گفتن اگه نپریم  گاز خونه ما هم فشار قوی میشه

که فهمیدن دو تا همسایه که پریدن مرغ خونشون غازه یا  مرغ داشتن یا کباب

رفتن در خونه همسایه رو بزنن که فهمیدن بوی کباب میاد

در زدن دیدن نوشته رفتیم مسافرت لطفا از در دیگه در بزنید

هر چی نگاه کردن دیدن دری دیگه نداره خونه که

فهمیدن نخود نخود هر که بره خونه خود هستو خلاصه خونه نگو دیوونه خونه بگو

چون خونه دوتا در نداره رو میگن دو دره

بعد رفتن خونه اکبر آقا که دیدن رو درش نوشته به علت عدم گاز با بدهی اکبر آقا رفته ددر

که اکبر آقا خودش گفت که اینو نوشته زده در این حد

که همسایه گفت یحتمل خونه ما  نفرین شده هست

گفتن کی نفرین کرده که دیدن اکبر آقا دو تا دندون ترسناک گذاشته اومده وسط ویو پنت هاوس رو قاطی کرده داره ادا در میاره

که فهمیدن کار اکبر آقاست

که خونه ترسناک شده یکی لرزید بخودش مثلان ترسیده

که  دیدن اکبر آقا گفت شوخی کردم

همسایه گفت جون شما اگه نمیگفتی حتما خیلی میترسیدم

که فهمیدن اصلان اکبر آقا ترس نداره که خیلی هم مسخره هست

که اینجا نویسنده خودش تعجب کرد که اینا دیگه کین تو داستانش

که فهمید تحت تاثیر فیلم رابینسون کرزوئه بوده یا تحت تاثیر  فیلم  درباره قلقلی

شطرنجی کرد صورتشو 

بعد بقیشو نوشت

اینجا اکبر آقا واستاده بود وسط حیاط میخواست بدون حرف زدن اونا حدس بزنن چی میگه

یکی گفت گاز رو در میاره یکی گفت ادای بابابرقی رو

با انگشت اشاره کرد نه

بابا گازی بابا برقی اشتباه بودن

گفتن یحتمل ادای آبگوشت رو گازو در میاره

باز با انگشت تکون تکون مثل شیشه پاک کن ماشین گفت نه

گفتن ادای حنا دختری در پرتقال رو در میاره که اینجا گفت  میخواستم  پایانه باز بمونه خود شما بگید چی بوده

همه تعجب انگار از خواب بیدار شدن فهمیدن اینا همش تو خواب بوده از اول داستان

بعد همه همینجور تعجب تو داستان گفتن از اول تو خواب بوده اه این چه داستانیه

که تیتراژ پخش شد تو داستان در این حد

بعد نوشته بود این داستان برای بالای صد سال ممنوعه که توضیحش نوشته بود

علتش برا خود نویسنده اینه که صد سال به صد سال ممکنه یه همچین چیزی پیش بیاد

که آبگوشت بدون گاز سر بره بعد گاز برق بره بعد همسایه در بره بعد تو خونه آدم حوصلش سربره بعد مهمون از در بره

بعد از در دیگه در نره که گفتن داستان مفهومی بوده و ممکنه چند خط تو نوشته اثر وینگوگ یا پنت هاوس باشه

چون اگه چند خط بهم خط نره یه خط  چرا گاز به برق خط مره که فهمیدن قضیه سنگینه

چون خط  داستان بی خط مره بعد حوصله خواننده سر مره برق خانشان قطع مره گاز هم قطع مره

البته فرضیات زیادی رو تو پایانه باز در نظر گرفته بود نویسنده که  فهمیدن داستان سر مره

--------------------------

طنزنویس-حسام الدین شفیعیان

ماحصل اندیشه

خوانی ابیات زپس از پس دگری

دگر از پست مدرنو زغزل چون زمثنویو دوبیتی گذری

هفت خوانیست زنو زقلم مایسطونی چو رسالت قلمی

الفو لامو دو میمو زنونو زقلم بر بینگیز  تو شعری زقلم پیکری از نو بتراش

تراوش زجوهر زریشه زقلم تا بدهد شکوفه ریزانی دگر

بربخوان قصه شبهای دو صد به تشدیدو دوصد قافله از هم به هنر

کاش  گلبرگ قلم ساقه ی خوش ریزان داشت

تا بفصل چیدن از آن قلم خود گفتن داشت

قلم از خود بگفتو زگفتن زقلم

در پس هنر قلم بود قلمدان زهنر

ماحصل جمله که ریشه زفکر از حاصل

کاش شود حاصل فعل زهنر

حاصل هر کلمه نو زنو تر بشدن

نو زبهتر زقلم زبهتر زهنر زبهتر  از منو منهای دگر

منها بزنی ضبدرو ضرب بر تقسیم هنر

حاصلش قلم از سطر سطر کمالات دگر

چو اندیشه ببارور شدن از خود زخود بهتر شدن

بهتر از خود رسیدن به تجلی زهنر تا رسالت زخدا گفتن از این شکر زشکرهای دگر

نقطه سر خط غزل بیتو دو سطر نقطه بشد قصه شعر همین شعر ز نقطه زسطرهای دگر

حسام الدین شفیعیان

/دانی//مرد زمستانی/

/دانی/

دانی چیست دانستن
آن همانست از ندانستن
ندانستن زدانستن سرآغاز
سرآغاز از به دانستن چو آغاز
به از آغاز شعرم نقطه خوان سد
زسد نقطه از شعرم شور جوشانش زشعرم
فلک گر گردش روز و شبی نو
زشعرم زرنگین کمان واژه از نو
زسطرش سطر دیگر چون غزل شد
غزل خوانی زشعرم چون عسل شد
زبند جوششی بند بند حرفم
زجمله شعر من پیکر زنو شد

حسام الدین شفیعیان

 

/مرد زمستانی/
من مرد زمستانیم
آدم برفی آب شده ی خالیم
جایم بگرفته در زمین نابرجا
من آخرین سلسله ی باز بمانده از عشق
عاشق چند نوای سرودن برای آدم برفی ها
کوچ آنها برای نباریدن ها
تا آخر قصه من ماندم لیک
شد باز هوا سردو چه شور انگیز
تنهایی دل را که داند جز شب
شب های برفی نیامد از سر
سرما زده خیال من را اینجا
من قافله ای از تبار عشقم
مجنون ولی سر به دار عشقم
من تار زدم که شب بیدار شود
شب را چه کنم که شب زده در خویشم
با تابوتی از کلمات دفنم کن
من واژگان خشک شده در خویشم
تار غم دنیا چه تاری نواخت
با زندگی من چه شوری نواخت
آخر به سر آمد شب تاریکی
آن صبح دگر نمانده بود آدم از برف
آدم برفی شده بودم به آسمان یا که زمین
این بود سقوط آدم ز زمین
سیب نداشت قصه ی من نه حوا
خوردم به زمین قلم سقوط شد به دلم
باز این قصه جنون شدست به دلم
آسمان کمی نشانم بداد باریدن
از بهر به زندگی اشک تابیدم
با جمله همی کمی شعور بافیدم
سردم شده شعر کمی آرام تر
من زمستان کلمات را باریدم
حسام الدین شفیعیان

گلفشانی-/شهر خیال انگیز من/

با همی شور گلفشانی گفتی
چه عالی تو نشانی گفتی
غزل سرایی گفتی
شکر زدیو قند چکانی گفتی
هم شورو نوای دل طوفانی زدی
هم اشک پیاله به دل بارانی زدی
تار غم بر شعر خود به قالی بافتی
طرح زدیو طرح چو گل ها زقالی بافتی
خط خط شعرت را موج فشانی گفتی
آخر خط نقطه سر خط بعد با نشانی گفتی
حسام الدین شفیعیان
/شهر خیال انگیز من/
آرزو میکردم که تو را گم نکنم
زیر این چتر خیالم تو را ول نکنم
تازه داشتم کمی با فکر تو ماهی میشدم
در دریای خیال انگیز تو قایق میشدم
باز شهر قشنگ آرزو کم میزاشت
شاید اینبار به شهر تو منم با خیالی دلنگیز پل بشوم
به شور انگیز ترین فکر خودم میخندم
گاهی بلند بر همه دنیا میخندم
مرده ام یا که زنده نمیدانم باز
شاید از مرگ تصور برایت کمی زندگیه خوش بزنم
با همین شعر بلند کمی برایت کوتاه بارش گل بزنم
حسام الدین شفیعیان